خرید بک لینک
درست در همان جايي كه زمان برايم جاده اي يك طرفه به برگشت شد و درست در همان جايي كه زندگي، حال را به گذشته غنيمت داد و ابد حقيقي نبودنت را به ازل مجازي بودنت باخت ؛ درست در همان لحظه، ديواري از حسرت هاي آينده ام ساختم و "كاش بودي" را در تك تك لحظات نبودنت آويزان آجر هايش كردم. از آن پس در آرزو ها به دنبال ديدارت گشتم و اميدش را به دستم دادند. اميد را تا جاودانگي با خود كشيدم و پديدار نشدي، به

برچسب: زمان,گذشته,آینده, نویسنده: مهسا نوری تاريخ: يکشنبه 26 شهريور 1396 ساعت: 4:50

آن شب، مثل هميشه سيگار هارا دم به دم به آلوئول ها ميكشيدي و با هر پُك، كامي به عرض غم هايي كه بر جان داشتي ميگرفتي و آسمان لخت و بي ستاره ي بالاي سرت را نگاه ميكردي كه چه شود ؟ خدا عصايت را مار كند ؟ برايت دريا بشكافد يا ماه را دو شقه كند ؟ "نميكند، اولوالعزم با محمد مرد !" خواستم بگويمش، خواستم دهان باز كنم و ذهنم را بر زبان سوخته ام جاري كنم اما ميدانستم كه اگر بگويمت شروع به تكرار واژه ها

برچسب: سیگار,برنده, نویسنده: مهسا نوری تاريخ: يکشنبه 26 شهريور 1396 ساعت: 4:50

آنطرفِ خيابانِ حكمت دستش را چنان محكم به دور دسته ي چترش حلقه كرده بود انگار تنها چيزيست كه او را به زندگي بند ميكند و جوري همانجا لرزان ايستاده بود كه گويي سرما روي تمام هيكلش چنبره زده و مي خواهد ضربه ي آخر را به قلبش وارد كند اما او كه مي توانست تا خانه اش پياده برود و تن خشكيده اش را به گرماي بخاري بسپارد پس چرا نمي رفت ؟ ديگر اين را همه ميدانند كه سكون سرد مي شود، يخ ميزند و در نهايت هم

برچسب: باران,زمینه,سیاه,سفید, نویسنده: مهسا نوری تاريخ: يکشنبه 26 شهريور 1396 ساعت: 4:50

هنوز هم شب ها را در آغوش ميگيرم و برايشان از روشني زمزمه ميكنم، از نوري كه حالا ديگر توان گريز از سياهچاله را ندارد. تاريكي را بيدارم و روشنايي را مي خوابم. در آن همه سياهي، به خانه ي ابديت كه انگاري به آن ميخت كرده بودند برميگردم.خانه ي ابديت زماني همان تخت زير پنجره اي بود كه از آن به خواب هايم پر كشيدي. تو ديگر سرگردان کدام فعل هستی ؟ كدام حرام را در من مي گردي ؟ بخشيدنت را به ارز ضعف خود

برچسب: گیجی,برزخ,حادثه, نویسنده: مهسا نوری تاريخ: يکشنبه 26 شهريور 1396 ساعت: 4:50

زماني تمام جغرافيايم در او خلاصه ميشد، شرق و غرب و شمال و جنوب به ابعاد او محدود ميشد و حالا كه اويي وجود ندارد، در مادام العمري فعل طلسم شده ي نبودنش گم شده ام و حالا كه اويي وجود ندارد ديگر هرگز قطب نماي پيدا كردن مسير منتهي به بودنش را هم بلد نخواهم شد، حال مي خواهم بدانم كه چه كسي مي تواند بگويد كه دنيا كوچك است وقتي او در گوشه اي از اين كره ي خاكي هست و من هر روز نمي بينَمَش ؟ چه كسي مي

برچسب: خستگیست,نگیرش, نویسنده: مهسا نوری تاريخ: يکشنبه 26 شهريور 1396 ساعت: 4:50

از شب برايت ميگويم تا شايد بتواني يك بار هم كه شده خاطره هايش را در آغوش بگيري، دستي به سرشان بكشي و يكبار براي هميشه دل به دلشان دهي تا يادت بيايد كه زماني شبها، ستاره ها را با سرانگشتانت به بند ميكشيدي، زماني با دستان خودت موهاي روياهايت را به آرزوهايت گره ميزدي و زماني همه چيز را به چشم حسرت نميديدي... از شب برايت مينويسم تا خوب با او آشنا شوي زيرا كه روز، پشت در، همچون سگي هار كه كف و بز

برچسب: میدانی, نویسنده: مهسا نوری تاريخ: يکشنبه 26 شهريور 1396 ساعت: 4:50

اينو بهمون زياد ميگن كه بايد زمين بخوري تا پاشي، كه بايد سختي بكشي تا بتوني رو پاي خودت وايسي... يه مشت حرف عاميانه، يه مشت كليشه ي مسخره، از همون جنس حرفا كه در ظاهر خوشگلن و در باطن پوچ، من به اين جمله ها اين جوري نگاه ميكنم. حتي اگه درست يا وحي مُنْزَل باشن بازم من يكي كه راضي نميشم. شايد قبولشون كنم ولي راضي هرگز ! چرا بايد تسليم اين عبارتا شم ؟ اصن چرا بايد يك نفر حتما زمين بخوره تا پاش

برچسب: ساده,عامیانه, نویسنده: مهسا نوری تاريخ: يکشنبه 26 شهريور 1396 ساعت: 4:50

در شبي كه سحرش نبود خوابي بر سرم چنبره زد و سنگيني آهي بر لبان خاموشم نشست، رويا در بيداري يا روياي بيداري را نميدانم فقط ميدانم كه وهم ها در جولانگاه خيال به خيمه هاي جنون زده ي فكرم هجوم ميبردند و مجال خرد كردن تنگشان نبود. من رويايم را در خواب ميديدم...روياي رقص شاپرك ها در چلچله ي شمع هاي شورانده شده ي آبادي، روياي پرواز ترانه ها به اوج آسمان بي واهمه از شادي و روياي آغاز ازل در غوغاي ست

برچسب: آدمی,رویاهایش,همواره,خواب,میبیند, نویسنده: مهسا نوری تاريخ: يکشنبه 26 شهريور 1396 ساعت: 4:50

صفحه بندی